<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>راهیان نور</title>
		<link>https://elahie97.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://elahie97.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>راهیان نور سال 96</title>
			<link>https://elahie97.kowsarblog.ir/راهیان-نور-سال-96</link>
			<pubDate>20:00:00 +0430 سه شنبه، 1 خرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>معصومه حشم دار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">630311@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;حاج مهدی مقدم کربلای ایران شلمچه راهیان نور۹۶&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;video style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; controls=&quot;controls&quot; width=&quot;300&quot; height=&quot;150&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;source src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/elahie97/quick-uploads/a99c9dc1cc75758b24535415562e39367893422-360p__69082.mp4&quot; type=&quot;video/mp4&quot; /&gt;&lt;/video&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://elahie97.kowsarblog.ir/راهیان-نور-سال-96&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حاج مهدی مقدم کربلای ایران شلمچه راهیان نور۹۶</p>
<p><video style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" controls="controls" width="300" height="150"><br />
<source src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/elahie97/quick-uploads/a99c9dc1cc75758b24535415562e39367893422-360p__69082.mp4" type="video/mp4" /></video></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://elahie97.kowsarblog.ir/راهیان-نور-سال-96">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://elahie97.kowsarblog.ir/راهیان-نور-سال-96#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://elahie97.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=630311</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>جای ترکش هنوزم روی صورت قهرمان کتاب دادا رخ نشان می دهد</title>
			<link>https://elahie97.kowsarblog.ir/جای-ترکش-هنوزم-روی-صورت-قهرمان-کتاب-دادا-رخ-نشان-می-دهد</link>
			<pubDate>19:20:00 +0430 سه شنبه، 1 خرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>معصومه حشم دار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">630294@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;یادمان شهدای هویزه- جهاد رسانه شهید رهبر- وقتی به راه افتادم،گروهک ها در مسیر بودند و با پرتاب نارنجک یک به یک کشته شدند، من هم از ترکش های نارنجک بی نصیب نماندم. پا و صورتم مجروح شد و گویا خون در بدنم جریان نداشت ، کفشم پر از خون شده بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff6600;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/elahie97/quick-uploads/n00012055-b.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;710&quot; height=&quot;490&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به گزارش راهیان نور، صدایش پر از بغض و چشمانش پر از اشک و آرام آرام از خاطراتش در جنگ می گوید از اولین باری که به یادمان هویزه آمد و از چند قمقمه که گویا راویی خاطرات شهدا در عملیات نصر شده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لحظه به لحظه در میان خاطرات اش قدم می نهد و برایم می گوید.&lt;br /&gt;من مانده بودم با مجروحین؛ آنها از من می خواستند بروم ولی نمی توانستم.&lt;br /&gt;چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که ناگهان در میان صدای توپ‌ و تانک ها صدای آرام مجروحی را شنیدم که گفت: دیدار ما به قیامت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی به راه افتادم گروهک ها در مسیر بودند و با پرتاب نارنجک یک به یک کشته می شدند، من هم از ترکش های آن بی نصیب نماندم. پا و صورتم مجروع شد و گویا خون در بدنم جریان نداشت، کفشم پر از خون شده بود. و باز هم به مسیر ادامه دادم، ترسیده بودم نمیدانستم چکار کنم قنداق تفنگ را روی شکمم گذاشتم، هیچ وقت تیراندازی نکرده بودم، از دستشان فرار کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رسیدم به منزل پاسداری که دکتر چمران آنجا بود با لحن آرام حالم را پرسید، بعد به بیمارستان منتقل شدم. پاوه با این همه سختی در خاطره ام ماند و مانند زادگاه ام برایم مقدس شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://elahie97.kowsarblog.ir/جای-ترکش-هنوزم-روی-صورت-قهرمان-کتاب-دادا-رخ-نشان-می-دهد&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff6600;">یادمان شهدای هویزه- جهاد رسانه شهید رهبر- وقتی به راه افتادم،گروهک ها در مسیر بودند و با پرتاب نارنجک یک به یک کشته شدند، من هم از ترکش های نارنجک بی نصیب نماندم. پا و صورتم مجروح شد و گویا خون در بدنم جریان نداشت ، کفشم پر از خون شده بود.</span></p>
<p><span style="color: #ff6600;"><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/elahie97/quick-uploads/n00012055-b.jpg" alt="" width="710" height="490" /></span></p>
<p>به گزارش راهیان نور، صدایش پر از بغض و چشمانش پر از اشک و آرام آرام از خاطراتش در جنگ می گوید از اولین باری که به یادمان هویزه آمد و از چند قمقمه که گویا راویی خاطرات شهدا در عملیات نصر شده بود.</p>
<p>لحظه به لحظه در میان خاطرات اش قدم می نهد و برایم می گوید.<br />من مانده بودم با مجروحین؛ آنها از من می خواستند بروم ولی نمی توانستم.<br />چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که ناگهان در میان صدای توپ‌ و تانک ها صدای آرام مجروحی را شنیدم که گفت: دیدار ما به قیامت.</p>
<p>وقتی به راه افتادم گروهک ها در مسیر بودند و با پرتاب نارنجک یک به یک کشته می شدند، من هم از ترکش های آن بی نصیب نماندم. پا و صورتم مجروع شد و گویا خون در بدنم جریان نداشت، کفشم پر از خون شده بود. و باز هم به مسیر ادامه دادم، ترسیده بودم نمیدانستم چکار کنم قنداق تفنگ را روی شکمم گذاشتم، هیچ وقت تیراندازی نکرده بودم، از دستشان فرار کردم.</p>
<p>رسیدم به منزل پاسداری که دکتر چمران آنجا بود با لحن آرام حالم را پرسید، بعد به بیمارستان منتقل شدم. پاوه با این همه سختی در خاطره ام ماند و مانند زادگاه ام برایم مقدس شد.</p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://elahie97.kowsarblog.ir/جای-ترکش-هنوزم-روی-صورت-قهرمان-کتاب-دادا-رخ-نشان-می-دهد">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://elahie97.kowsarblog.ir/جای-ترکش-هنوزم-روی-صورت-قهرمان-کتاب-دادا-رخ-نشان-می-دهد#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://elahie97.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=630294</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
